Wednesday, March 10, 2010

mojim

ma zendeh az anim ke aram nagirim mojim ke asodegie ma adame mast

Wednesday, February 24, 2010

Hastam?

ye bozorgi gofte " man fekr mikonam pas hastam "

vali man shak daram ke ba nafas keshidan o fekr kardan adam bedone ke hast, chizaae bishtari lazeme ta adam bashe,
ekish manam ke nafas mikesham vali nistam :(

Saturday, February 6, 2010

deltangi

delam az hame donya gerefte o nemidonam chi haghame o chi hagham nist,
faghat midonam ke

ey dele sade bekesh dard ke haghat in ast...

Monday, February 1, 2010

hayajane ghashang

tazegiha ye hayajane ghashang yad gereftam, kenare darya beshini jori ke harlahze momken bashe ab biyad root o say koni nazari aab tarafet biyado hamash hayajane khis shodan ro dashte bashi o cheshato bebandi o harlahze montazere raftan be zire aab bashi, ham aramesh bakhshe o ham hayajan angiz.

Tuesday, December 29, 2009

safar

hala ke khob fekresho mikonam mibinam ke safar doroste ke khili fayede dare vali mohemtarin fayedash ine ke adam bad az safar ghadre khone o aramesh ro behtar midone o bara hamin ham hast ke hame be safar niyaz daran ta barashon yadavari beshe ke to vaziyate khobi hastan o kamtar gele konan

Wednesday, December 16, 2009

haghat in ast

ey dele sade bekesh dard ke haghat in ast
az zamane besho del sard ke haghat in ast
har che goftam masho aashegh nashenidi hala
hamcho paiiz besho zard ke haghat in ast
didi akhare dame mardane be joz laaf nabud
bekesh az adame namard ke haghat in ast
anche ba ahsheghe delkhaste rava danesti
falak akhar sarat avard ke haghat in ast

man mamanamo mikhaaaaaaaaaaam

saaaaaaalam
mese inke dige kasi del o damaghe sar zadan be inja ro nadare?
che hief !
vali man taze delam mikhad harf bezanam,

saram pore soyale ke maghze kochikam nemitone barashon javabi pieda kone
masalan inke man kiyam o inja kojast o ina kiyan o daran che kar mikonan ? man daram che kar mikonam , aslan bayad chekar konam?
in hame asbab bazi inja hast man bayad ba hamsh bazi konam? be kodomash mitonam dast bezanam? kodomash male man nist o kodomash male mane?
age ba eki davam shod sare asbab baziha hagh daram mohasho bekesham !

age eki asbab baziyiee ro ke daram bahash bazi mikonam azam begire bahash dava konam ya na?
yani daran golemon mizanan o saremono ba in asbab baziha garm mikonan ke yademon bere begim man mamanamo mikhaaaaaaaaaaam !
faghat bazi konam ta zaman begzare o zohr she o mamanam biyad donmalam o bebaratam khone ? age injorie man aslan nemiyam bazi ! mikham beram e goshe tanha beshinamo gerye konam o begam man mamanamo mikham :(

dos daram khodam e asbab bazie ghashang doros konam ke inja nabashe o kasi nadashte abshe o hame vaghti bebinanesh deleshon aab she,

e asbab bazi ke male khode khodam bashe o betonam ba khodam bebaramesh khone o bahash bazi konam !

man miram asbab bazimo besazam agha harki zodtar sakht aval mishe o jaeze dare :)

Saturday, March 15, 2008

آخرین سلام سال 1386
سلام آخر
دوستان خوب و عزیزم لحظه های زیادی رو باهاتون سر کردم و به اندازه ی همه ی وسعت قلبم بهتون علاقه مند شدم جوری که تو این 3 سال هیچ کس دیگه ای رو تو قلبم جا ندادم چون همشو شما پر کرده بودین.
تلخی ها و خوشی های زیادی رو با هم داشتیم که من از تلخی هاش چیزی یادم نیست و خوشی هاش هم اینقدر زیاده که نمیشه شمرد راستش بلد نیستم حرفای قشنگ بزنم و بهنتون احساس واقعیم رو بگم ولی باور دارم که هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند پس شما با دلای بزرگتون حرفامو بشنوید و درک کنید که برام بیان احساساتم خیلی سخت.
دوستتون دارم دوستتون دارم دوستتون دارم
ان شاء الله سال های بعد هر کدوممون هر جایی که همدیگه رو دیدیم از حال هم با خبر باشیم و مثل الان شاد و خوب باشیم. بازم
دوستتون دارم دوستتون دارم دوستتون دارم

Wednesday, February 13, 2008

در گوشي

سلام دوستان
منم يكي از شما
حرفاي زيادي دارم كه مي خوام بزنم ولي نمي زنم.
تو اين دونياي رنگارنگ كه هزار جور آدم ميشه ديد من اينجا آدمايي رو ديدم با قلباي بزرگ و البته بچه كوچيكايي با سنهاي بالا(نسبت بالا) با قداي بلند وكوتاه، كه هيچ جاي ديگه نميشه لنگشونو پيدا كرد. هميشه دلم مي خواست بهتون بگم كه چه جمع قشنگي دارين و چقدر ديگران از ديدين شما و دوستيهاتون لذت ميبرن، ولي خودمم زود اومدم تو جمعتون و به همين خاطر هيچ وقت نشد كه بهتون بگم چقدر قشنگين. البته شايد با ورودم به جمعتون كمي خرابش كردم ولي عوضش چيزايي رو ياد گرفتم و قشنگيهايي رو ديدم كه مطمينم اينجا اومدنم به ديدن اين چيزاش مي ارزيد.
مي خواستم بگم قدر خودتونو بدونين و براي بهتر شدنتون تلاش كنين و سعي كنين تا آخر عمرتون اين دوستي هاي قشنگتونو حفظ كنين تا آدما بدونن هنوزم ميشه دوستي هاي قشنگ و پاك و دوست داشتني پيدا كرد كه توش هيچ سودجويي
و غرض ورزي راه نداره.
دوستتون دارم

Monday, November 12, 2007

Onvaan dar matne..

سلام
چند ماه پيش تو روزنامه شرق (وقتي هنوز تعطيل نشده بود) توي يكي از هفته نامه‌هاي آخر هفته‌ش مقاله اي نوشته بود كه به نظرم خيلي جاي فكر داره و مسئله‌اي هست كه در اطرافمان يا حتي در خودمان مي‌بينيم.
با اين عنوان: تكثير تاسف انگيز يكديگر, يه قسمتي از اين مقاله رو اينجا آوردم, شما هم بخونيد.
ما بيش از حد به يكديگر شبيه شده‌ايم. رفتارمان, حرف زدنمان, حتي فكر كردنمان مثل هم - يا از روي دست هم- شده است. خوب يا بد, تبديل به نسخه‌هاي كپي شده ايم كه آن اصل مدت هاست كه گم- يا فراموش شده است...ما از روي دست هم زندگي مي‌كنيم و همان راهي را طي مي‌كنيم كه پيش از ما طي كرده‌اند. ما مثل هم بزرگ مي‌شويم, مثل هم درس مي‌خوانيم, مثل هم عاشق مي شويم, مثل هم كار مي‌كنيم, مثل هم عاقبت انديشي مي‌كنيم, مثل هم حرف مي‌زنيم, شوخي مي‌كنيم, و...درست مثل كارخانه‌اي كه خط توليدش مسير اوليه را مشخص مي‌كند, براي ما نيز مسيرهاي مشخصي وجود دارد و در اين ميان اگر كسي بخواهد با توجه به توصيه مسيح (ع) عمل كند و از راه بي‌رهرو يا درٍ تنگ عبور كند, با او همان برخوردي را مي‌كنيم كه در كارخانه‌ها با توليدات پرت يا كج و كوله شده مي‌كنند. با اين همه دنيا را مرداني (خودم: دلم مي‌خواد بنويسم مردان و زناني ;)) تغيير مي‌دهند كه در برابر " مثل همه شدن" مقاومت كرده‌اند و از راهي رفته اند كه روندگانش بسيار اندك بودند....
...دنياي ما دنياي ملالت آوري است, شايد براي اينكه آدمها فراموش كرده‌اند كه حقيقتي منحصر به فرد دارند. كه نمي‌شود تكثيرش كرد يا به شكل ديگران در آورد. شايد براي اينكه هيچ كس نمي‌خواهد بپذيرد كه تنها بايد "آني " را بيابد كه مثل اثر انگشت شبيه به "آن " هيچ كس ديگر نيست. با اين همه ما مي‌‌ ترسيم كه مبادا تنهايي از پا درمان بياورد و در جاده ي شخصي خويش گم شويم...

Baba noghte sare khat dige....

سلام نقطه
چرا هنوز حس و حال مطلب گذاشتنو ندارین نقطه نمی دونم چرا هر وقت من حس و حال نوشتن دارم آق بابا نداره و هر وقت اون داره من ندارم نقطه ولی شاید الان فکر کنید که چرا وقتی دارم برای آق بابا می نویسم کاما خوب می تونم اینارو بهش بگم و چرا بی خودی می نویسم علامت تعجب
راستش همین که شما می آیین و سر می زنید کاما یعنی که ما هنوز دور هم هستیم و هنوز اگه سرمون خیلی شلوغه کاما باز جایی هست که وقتی دلمون برای هم تنگ می شه کاما می ریم و با خوندن مطالب همدیگه دلتنگیمونو برطرف می کنیم علامت تعجب
حداقل من یکی که اینطوری هستم نقطه
حال جدی نقطه سر خط
روزمرگیمونو به روزنگاری تبدیل کنیم و نسبت به روزها بی تفاوت نباشیم حتی اگه خیلی کار داریم نقطه
اهداف همدیگرو به هم یادآوری کنیم تا به هم انرژی بدیم نقطه
مثلا اینکه دوتامون می خوان دکتری قبول بشن و سه تامون هم می خوان مقاله چاپ کنن و به زندگیشون سر و سامون بدن و نقطه نقطه نقطه
پس ما می تونیم نقطه می تونیم نقطه می تونیم نقطه فقط باید بخواهیم و اراده داشته باشیم کاما
و به اصطلاح خودمون شیره اینوری ها نقطه نقطه نقطه
منتظرما

Thursday, November 8, 2007

ُShadi...


وای وای, امشب در سر شوری دارم...
سر و صدامون همه جا رو پر کرده. بعد از مدتها یه مهمونی رفتیم که یاد سابق تر ها افتادیم. باز مثل قبل همه با هم شادی میکردیم؛
ولی از انصاف نگذریم این بچه پیوسته ها خوب چیزی یادمون دادن. با هم شاد بودن, با هم خوشی کردن و از همه مهمتر با هم حرکات موزون انجام دادن(؟) . چیزی که مدتها بود دلمون براش تنگ شده بود؛ آخه این بچه جدیدها که میان دانشگاه, اصلا حال و حوصله ندارن. فکر می کنن باید سنگین و رنگین بشینن و نگاه کنن و یه عده سر اونارو گرم کنن! بقیه هم که شادن اگه بخوان به این حرکات توجه کنن دیگه نمی تونن شاد باشن و میشه همون مهمونی های به درد نخور که آدم اصلا حوصله شو نداره بره! چیزی که تو جو اینجا نبود الان داره باب می شه! ولی دست در دست هم می دیم و نمی ذاریم تا دیدگاه سنتی به اینجا وارد بشه و اون بی شیله پیلگی رو از ما بگیره! باز با هم داد می زنیم با هم پا می کوبیم و با هم شادی می کنیم چون جوون هستیم و ادعای جوونی داریم و در آخر
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

همین

Selectُُ


وقتی روی درخت سبز می شی و ادعا می کنی برگی ؛ سبزی ؛ زنده ای اصلا یاد پاییز نیستی که قراره پیر بشی و زرد بشی و بیفتی و زیر پا له بشی! دعا کن که باد تند بهاری از میون این همه برگ سبز تو رو جدا کنه و همراه خودش در اوج سبزی به آسمون ها ببره و در بیکران آبی آسمون گم بشی اینجوری در اوج سبزی به اوج آبی بیکران می رسی و این کمال رو حداقل برای یک بار درک می کنی. هرچند می دونی که ممکنه باز آروم آروم زمین بیای
....
....

Wednesday, November 7, 2007

Noghte sare khat...


می گن وقتی می نویسی آروم می شی. من هم امروز تصمیم گرفتم تا با نوشتن خودمو آروم کنم. چند وقتی هست که هممون بی بخار شدیم . مثل سابق حال و حوصله نوشتن و نقاشی کردن و مطلب گذاشتن تو وبلاگو نداریم. البته قبلها هم همه این کارو نمی کردن ولی حداقل دری وری های مارو میخوندن و نظر میدادن و کلی دلگرممون می کردن تا ادامه بدیم. دو تامون که ایران نبودن؛ بقیه هم که بودیم هر کی درگیر کار خودش بود ؛ من هم که خوب بهانه ای دستمه ؛ درگیر زندگی شدم. هیچوقت فکر نمی کردم درگیر زندگی شدن من رو هم که انقدر ادعای اینجوری نبودن داشتمو هم درگیر کنه! دیروز بعد از مدتها به حال و هوای خودم برگشتم البته فقط برای چند دقیقه! رفتم کتابفروشی و غرق ورق زدن کتابها شدم . یادم افتاد که پیشترها هر ماه برای خرید یه کتاب پول کنار می ذاشتم و از بچه ها پرس و جو می کردم سینما می رفتم نقد فیلم می خوندم تو دنیای خودم بودم ولی الان خیلی فاصله گرفتم و دچار یکنواختی شدم؛ یه دفعه دلمو زدم به دریا و دنبال اون کتابی که همیشه خودشو برام قایم می کنه تا پیداش کنم و بخرمش گشتم و خریدم و کلی شارژ شدم. می خوام از امروز شروع کنم حتی اگه بچه ها دیگه پایه نباشن! هر از گاهی هر چی دم دستم اومد بنویسم تا نشون بدم که من هنوز نمردم و زنده ام ! هنوز به اطرافم بی توجه نیستم هر از گاهی به فکر می رم و دلتنگ می شم. اینجوری حتی اگه خبر ناخوشایندی حالمو بگیره باز من جایی دارم که پناه ببرم و خالی بشم! شاید بچه ها باز اومدن و خوندن و نظر دادن و کمک کردن و دلهامون دور هم جمع شد و از یخ زدگی نجات پیدا کردیم.
التبه این روزها وضع سلف خوب شده و دیگه کسی مشکل شکم نداره تا از روی گرسنگی انگیزه پیدا کنه و بره تو پینت و نقاشی بکشه و نظر بده! اما شاید یک روز به این وضع هم عادت کنیم و باز زنجیر تکرار بشه!
خلاصه می نویسیم , نقاشی می کشیم , حرف می زنیم و شروع می کنیم
....
.....

Tuesday, July 17, 2007

Sepas




ان مع العسر یسرا، فان مع العسر یسرا

با تمام سختی ها یک روز می رسه که می بینی چقدر احساس آرامش
می کنی و تمام اون سختی ها تموم شده و بشارتی که خدا داده به وقوع
پیوسته. اون لحظه خدا را شکر می کنی که بهت نیرویی داده که بتونی قوی باشی و تمام مشکلاتو تحمل کنی و امیدوار باشی که فردا از آن توست. مخصوصا اگر در این لحظات سخت دوستانی داشته باشی که مثل فرشته های نجات می مونن و تنهات نمی ذارن و حضورشون بهت دلگرمی میده، لبخندشون پر از امیده، دستاشون پر از برکته و قلبشون انرژی مثبت برات به ارمغان می آره.
و

قلب محکمی که پشتم وایستاد و دیده نشد، دستاش به یاریم اومد ولی در پاکی قلبش محو شد و اونقدر به من آرامش داد که فضا رو لبریز از آرامش کرد تا من در اون فضا غرق بشم و اون موقع بود که ترس دیگه معنایی نداشت!!!


خدایا به خاطر تمام خوبیهایی که نصیبم کردی ، چه اونهایی که دیدم وفهمیدم و چه اونهایی که درکشون نکردم و در حکمت بی انتهای تو گم شدن، به خاطر تمام مهربونیهات ممنونم و شکرت می کنم

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند



Saturday, June 9, 2007

بكوش كه زيبايي در نگاه تو باشد
نه در آنچه به آن مينگري


تقديم به تو و روياي قشنگت.

Roya


همه چيز مثل يك رويا مي مونه !
همه چيز خيلي اتفاقي و ناگهاني رخ مي ده!!!
وقتي كه دقيقه نوده و مي خواي به سرنوشت تن بدي اون اتفاق مي افته،!!!
چند وقتي مي شد كه درگير چند تا از كتابهايي كه خيلي تو ذهنم مونده بودن، از جمله
يگانه (ريچارد باخ) ، در آغوش نور، شازه كوچولو، كوه پنچم، و بريدا و... كه خيلي رو من تاثير گذاشتن
شده بوده و فكر مي كردم كه اين مسائل هميشه تو كتاب هاست و صورت واقعي نداره،
ولي تازگي ها به اين نتيجه رسيدم كه اگر همه چيزو باور كني و صبر كني اون اتفاقي كه منتظرش هستي
و تمام باورهات به واقعيت تبديل ميشه!!! راستي واقعيت چيه؟
ولي باز كه فكر مي كنم همه چيز مثل يك رويا مي مونه كه رنگ واقعيش صورتيه و از يه دنياي ديگه ا ست!!!
فقط همين