بی نظمی
امروز یکی از اون روزایی بود که به خودم کلی فحش دادم که من اینجا چه کار میکنم و اینکه چرا جایی هستم که نباید باشم
امروز یکی از اون روزایی بود که به خودم کلی فحش دادم که من اینجا چه کار میکنم و اینکه چرا جایی هستم که نباید باشم
Posted by
iasbsiha
at
9:40 AM
0
comments
الان ساعت ۹:۹ دقیقه ۱۹ جولای هست و همه چی قشنگه وای چقدر خوب همه اینا برا اینه که امروز با استادم قرار داشتم و کارام رو نکرده بودم و حالا میبینم که استادم گفته قرار امروز باشه برا فردا، تازه از اون بهتر اینه که میخوام تا فردا هم هیچی درس نخونم و تا فردا فقط هال کنم
Posted by
iasbsiha
at
1:11 AM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
12:11 PM
2
comments
Posted by
iasbsiha
at
2:42 PM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
1:48 PM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
11:17 AM
3
comments
Posted by
iasbsiha
at
5:31 AM
1 comments
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها،تنها بجرم این که ـ
اوسر سپرده می خواست ،من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر ـوقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید ،من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
Posted by
iasbsiha
at
12:56 AM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
1:34 AM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
4:51 AM
2
comments
Posted by
iasbsiha
at
9:00 AM
1 comments
Posted by
iasbsiha
at
1:16 AM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
12:57 AM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
12:11 AM
2
comments
روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:
«شما براي چي مي نويسيد استاد؟»
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان»
نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»
وبرنارد شاو
گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
********************************************!
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو
! وقتی من شما
را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله !
من هم هر وقت
شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
Posted by
iasbsiha
at
10:02 PM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
11:44 PM
3
comments
وقتی که خیلی از دست خودم عصبانی میشم بزرگترین تنبیه رو انجام میدم یعنی یه آبنبات میزارم تو دهنم و خودمو مجبور میکنم که تا آخرش مک بزنم و گاز نزنم
البته تا حالا جواب نداده و فقط باعث شده که بازم بخورم و خوشحالتر شم و :) :)
Posted by
iasbsiha
at
10:52 AM
0
comments
به سلام
چقدر خوب که بازم دارم حرفای قشنگ دوستام رو میشنوم
Posted by
iasbsiha
at
4:45 AM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
10:37 PM
3
comments
Posted by
iasbsiha
at
10:28 PM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
10:02 PM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
4:27 AM
0
comments
Posted by
iasbsiha
at
4:02 AM
0
comments
دیشب رفته بودم کنار دریا
راستش هیچی نمیتونم بگم فقط شاید با جرات بتونم بگم که فکر نکنم هیچ کس تو زندگیش قشنگیهائی که من دیشب دیدم رو دیده باشه، آسمون و دریا و عظمت موج میزد
Posted by
iasbsiha
at
6:55 AM
0
comments
اینقدر لحظه شماری کردم برای رفتن که دیگه شوق رفتن از یادم رفت،
حالا باید بگردم دنبال انگیزه برای رفتن
Posted by
iasbsiha
at
7:16 AM
0
comments
فکر میکنم آدمهای بزرگ هیچ وقت فکر نمیکنن و فقط کار میکنن
آدمهای کوچیک کار نمیکنن و فقط فکر میکنن
بعضی ها هم مثل من آدم نیستن نه فکر میکنن نه کار
Posted by
iasbsiha
at
3:10 PM
0
comments
daram maghalehaye ro ke chan sal pish khonde bodamo mikhonam va dare bazam tamame on rozaee khob yadam miyad o labkhand ro roo labam mishone,
yadesh bekhir cheghad talash kardam ta ina ro befahmam o hala ke negah mikonam mibinam dorostam nafahide bodameshon :)
che khobe ke adam gah gahi bargarde o morori ro gozashtash dashte bashe ta befahme ke hamye chiza ro doros nafahmide bode.
Posted by
iasbsiha
at
3:44 AM
0
comments