Wednesday, July 28, 2010
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
Posted by
iasbsiha
at
12:57 AM
0
comments
سيب زميني تنوري!!!!
وقتي اومد سيب زميني تازه و خيلي خوبي خريده بود. يك دفعه چشماي هر دوتامون برق زد و اون دست به كار شد!!!
سريع چند تاشو شست و با پوست ورقه ورقه كرد. بعد اونهارو، روي سه پايه ماكروفر گذاشت و زمان داد. سيب زميني ها در حين پخت، پف كرده بودند . بعد از چند دقيقه كاملا پخته شدند و شروع كرديم به داغ داغ خوردنشون!
خيلي خوب بود ولي انگار يه چيزي كم بود تا شبيه چيپس تنوري كه آماده تو بيرون مي فروشن، بشه!!!
يك دفعه دوتايي به يخچال نگاه كرديم، آها!!! سركه سيب!!! بعد دوتايي آي كيو زديم. يه دونه سرنگ استريليزه برداشتيم و سركه سيب خونگي رو توي وسط سيب زميني هاي نيم پز تزريق مي كرديم! عجب چيزي شده بود، كلي كيف كرديم و بقيه سيب زميني تنوري هارو با طعم سركه خونگي نوش جون كرديم!!!
اين جور غذا پختن همراه با هيجان رو خيلي دوست دارم!
تازه زياد هم ظرف كثيف كردن نداره، اين از همه چي مهمتره:)) نه!
Posted by
iasbsiha
at
12:11 AM
2
comments
Saturday, July 17, 2010
حاضر جوابی
روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:
«شما براي چي مي نويسيد استاد؟»
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان»
نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»
وبرنارد شاو
گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»
********************************************!
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو
! وقتی من شما
را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله !
من هم هر وقت
شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
Posted by
iasbsiha
at
10:02 PM
0
comments
Monday, July 5, 2010
چی بپزم!
می گفت: انقدر خودتو درگیر زندگی نکن؛ این خاله بازیها و خاله زنک بازیهارو ول کن، مثل قدیما باش!
می گم! بابا ننت خوب بابات خوب سلف تعطیله؟ می فهمی؟ البته فعلا برای کارمندا تعطیله! ولی خوب نمیشه که من تنها راه بیفتم برم سلف
و غذا کوفت کنم بعد اون بره خونه و پدر آشپزخونه رو بعد از 2 ساعت وقت برای پختن فقط یه مدل غذا در بیاره! تازه تمام مواد اولیه اش هم باید توسط من آماده بشه!
می شینم تو خونه یه خورده با خودم خاله بازی می کنم، فکر می کنم ناهار چی بپزم، بعد در کمال آرامش؛ چون مطمئنم که کف زمین روغن نریختم و همه جا مثل قبل مرتبه غذا می پزم بعد اون می آد، دوتایی می خوریم کلی به به و تعریف می کنه بعد باز در کمال آرامش بدون اینکه کف آشپزخونه رو بشورم، ظرفها شسته می شه، من می شم خانم خانه دار ولی می ارزه به اینکه بخوانم کل بعد از ظهر و عصر و شب رو هم خانه داری کنم!
من این خاله بازیهارو ترجیح می دم. ولی کاش این سه ماه نبود سلف برای من زود سپری بشه، کاریش نمیشه کرد ولی حالا برای اینکه دلتون بسوزه امروز ناهار قیمه بادمجون داریم با سالاد و ماست و سبزی خوردن و یه عالمه ته دیگ!!!
خدا فردا رو به خیر کنه! فردا چی بپزم!
Posted by
iasbsiha
at
11:44 PM
3
comments
تنبیه
وقتی که خیلی از دست خودم عصبانی میشم بزرگترین تنبیه رو انجام میدم یعنی یه آبنبات میزارم تو دهنم و خودمو مجبور میکنم که تا آخرش مک بزنم و گاز نزنم
البته تا حالا جواب نداده و فقط باعث شده که بازم بخورم و خوشحالتر شم و :) :)
Posted by
iasbsiha
at
10:52 AM
0
comments
Wednesday, June 30, 2010
سلام
به سلام
چقدر خوب که بازم دارم حرفای قشنگ دوستام رو میشنوم
Posted by
iasbsiha
at
4:45 AM
0
comments
Tuesday, June 29, 2010
همگی ز-ن-ج-الف- و ن، ی زنجانی هستیم
باز بیایین با هم باشیم. به یاد اون روزها.
یادتونه با چه ذوق و شوقی اینجا رو راه انداختیم! حالا نه حتی برای اونور آبیها، برای
ما هم که فقط چند تا اتاق بینمون فاصله هست هم اینجا کمک می کنه که باز تو اون حس و حال
با هم بودن قرار بگیریم. لازم هم نیست خیلی کاری بکنیم، حتی با یه جمله، یه عکس یا اگه حوصلتون شد
با یه نقاشی، خلاصه نمیدونم چی، ولی چیزی که به آدم کمک کنه تا یادمون نره چه جوری فکر می کردیم
و چه رابطه داشتیم!
خوب که چی بشه! من حوصله مطلب گذاشتن ندارم فقط می خونم؟!
باشه، قبوله، تو فقط بخون.
راستش من خودم وقتی بعد از یه مدت دراز اومدم این تو و دیدم که چقدر از حال یکیمون غافل بودم خیلی شرمنده شدم
تازه بعد از دیدن مطالب قبلی خودم هم دلم خواست دوباره فعالیت کنم.
حالا باز هم میگم بیایین باز با هم باشیم
همین
Posted by
iasbsiha
at
10:37 PM
3
comments
...
گلدون قلبتونشونش بده
اونوقتمی بینی چیمیشه
Posted by
iasbsiha
at
10:28 PM
0
comments
بندگی
ابلیس نزدیک او آمد و گفت:" هیچ کس تواند این خوشه انگور تازه را مروارید سازد؟" فرعون گفت:"نه"!
ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت:"عجب استاد مردی هستی!"
ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:" مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند،
تو با این حماقت دعوی خدایی چگونه می کنی؟"
جوامع الحکایات
Posted by
iasbsiha
at
10:02 PM
0
comments
پرواز
همیشه رفتن رسیدن نیست
اما برای رسیدن چاره ای جز رفتن نیست
در بن بست، همیشه راه آسمان باز است ؛
پرواز را باید آموخت
Posted by
iasbsiha
at
4:27 AM
0
comments
همراه با دریا تا غروب خورشید
می خواهم با موجها بروم تا به آنسوی افق؛
جایی که غروب آغاز می شود.
جایی که فنا جایش را به بقای همیشگی خورشید می سپارد.
جایی که می توان با پرتوی خورشید به هر آنجا که وسعت نگاه می رسد پرواز کرد و نورانی شد.
می خواهم با دریا بروم.
Posted by
iasbsiha
at
4:02 AM
0
comments
Friday, May 21, 2010
شب
دیشب رفته بودم کنار دریا
راستش هیچی نمیتونم بگم فقط شاید با جرات بتونم بگم که فکر نکنم هیچ کس تو زندگیش قشنگیهائی که من دیشب دیدم رو دیده باشه، آسمون و دریا و عظمت موج میزد
Posted by
iasbsiha
at
6:55 AM
0
comments
Friday, May 14, 2010
کجاست
اینقدر لحظه شماری کردم برای رفتن که دیگه شوق رفتن از یادم رفت،
حالا باید بگردم دنبال انگیزه برای رفتن
Posted by
iasbsiha
at
7:16 AM
0
comments
Tuesday, May 11, 2010
فکر کنم!!!
فکر میکنم آدمهای بزرگ هیچ وقت فکر نمیکنن و فقط کار میکنن
آدمهای کوچیک کار نمیکنن و فقط فکر میکنن
بعضی ها هم مثل من آدم نیستن نه فکر میکنن نه کار
Posted by
iasbsiha
at
3:10 PM
0
comments
Friday, April 23, 2010
moror
daram maghalehaye ro ke chan sal pish khonde bodamo mikhonam va dare bazam tamame on rozaee khob yadam miyad o labkhand ro roo labam mishone,
yadesh bekhir cheghad talash kardam ta ina ro befahmam o hala ke negah mikonam mibinam dorostam nafahide bodameshon :)
che khobe ke adam gah gahi bargarde o morori ro gozashtash dashte bashe ta befahme ke hamye chiza ro doros nafahmide bode.
Posted by
iasbsiha
at
3:44 AM
0
comments
Sunday, April 11, 2010
Dostaan
delam bara hame dostam tang shode o har chan rozi ye bar miyam inja shayad bebinam chizi gozashte bashan ya harfi zade bashan ta delam shad she
vali hich khabari nist ke nist :(
mese inke hamashon inja ro faramosh kardan :(
shayad to zendegi khili gir kardan o gereftar shodan o shayadam deleshon khili khoshe o deltang nemishan ke lazem beshe be inja sar bezanan?
ba tamame vojod arezoo mikonam ke dovomi bashe o hamashon shad o khosh bashan o khoshiha aslan beheshon ejaze nade ke deltang beshan, vaghtyi miyam inja o hich neveshtiee nemibinam tanha chizi ke ye kami khoshhalam mikone hamin fekre,
ishala hamishe hamishe shad bashan o khosh
Posted by
iasbsiha
at
3:13 AM
0
comments
Thursday, April 1, 2010
bahar
bahare, hava eshghe, asemon abiee, hame ja ghashange, dele manam shad o javone o pore enerji
dige chi az in behtar, dige chi mishe az zendegi khast
faghat mishe goft khodaya dastet dard nakone
Posted by
iasbsiha
at
11:17 AM
0
comments
ا
