Wednesday, August 21, 2013

دوری از خانواده باعث شده که شبا رو کلا تو ایران بگذرونم. بعضی وقتا  ٢ یا ٣ بار از خواب  بیدار میشم و بازم خواب میبینم که ایرانم و میگم که" من که هفته پیش بودم, بازم رفتم و برگشتم" خلاصه هی دارم تو خواب این رفت و آمدهام رو توجیه میکنم. ضمیر ناخودآگاهم اونجاس و خودم اینجا  

Friday, August 2, 2013

بعضی وقتا که به عقب برمی گردم می بینم که  چه زندگی قشنگی داشتم و چه چیزای تو زندگیم بوده که من اصلا انتظارشون رو نداشتم و با مرور خاطرهای گذشته به وجد میام که چه قدر خوبه که آینده هم هست و باید انتظار بهتر از اینا رو داشته باشم و چه آرزوهای بزرگی که در آینده برآورده خواهند شد. خوشحالم که هنوز زنده هستم و هنوز دارم از این زیبایها لذت میبرم. اگه امروز آخرین روز زندگیم هم باشه هیچ چیزی رو از دست ندارم و بازم خوشحال خواهم بود 

Saturday, March 16, 2013

بازم بهاره بازم بهاره بازم این دل من هوایی شده  بازم هوایی شده
هوای زنده شدن هوای نو شدن هوای جوونه زدن هوای دور ریختن همه ی  درسا و مشقا و دغدغه ها  و فکرا و حساب کتابا و دو دو تا  چهار تا کردنا و همه و همه دل مشغولی ها رو کرده

دوباره طبیعت زنده میشه و منم دوباره می شکفم هوراااااااا  

Thursday, December 20, 2012

نمیدونم چرا الان دوست دارم هیچ جا نباشم البته شایدم میدونم و نمیخوام بگم. به هر       
حال به یه خواب عمیق و طولانی نیاز دارم مثل خواب خرس قطبی

Monday, December 3, 2012

درس

غربت به آدم یاد میده که دردا و غماتو تو بوق و کرنا نکنی و بدونی که هیچ کی نیست که کمکت کنه. پس بهتره به جای فریاد زدنش فقط  سعی کنی آروم بشینی و با خودت فکر کنی که چه جوری میتونی تسکینشون بدی و درمونشون کنی 

Wednesday, May 9, 2012

وقتی عاشق نیستی عاشق خیلی چیزا میشی مثل هوا، بارون ، دریا  ولی وقتی عاشقی دیگه نمیتونی به هیچ چیز دیگه ای فکر کنی چه برسه که بخواهی عاشق چیز دیگه ای باشی 

Wednesday, March 14, 2012

بوی بهار

وای بازم بهار شد
بوی بهار چنان مستم میکنه که فکر نکنم هیچ مستی شیرین تر از این تو دنیا وجود داشته باشه
اینقدر این مستی هیجان انگیزه که میشه گفت دیدن یه بهار دیگه تو زندگیم بزرگترین موهبت

Friday, March 9, 2012

بهار 91

یکی از قشنگ ترین جاهای دنیا تو چند قدمی دانشگاهم هست و من فقط یک بار دیدمش،
 تو بهار همه چی قشنگه حتی زشتیها 

Monday, December 26, 2011

بی نظمی

امروز یکی از اون روزایی بود که به خودم کلی فحش دادم که من اینجا چه کار میکنم و اینکه چرا جایی هستم که نباید باشم

Tuesday, July 19, 2011

قشنگه

الان ساعت ۹:۹ دقیقه ۱۹ جولای هست و همه چی قشنگه وای چقدر خوب

همه اینا برا اینه که امروز با استادم قرار داشتم و کارام رو نکرده بودم و حالا میبینم که استادم گفته قرار امروز باشه برا فردا، تازه از اون بهتر اینه که می‌خوام تا فردا هم هیچی درس نخونم و تا فردا فقط هال کنم

Saturday, March 19, 2011

دلم نیست

دلم گرفته
ولی نباید بگیره آخه سال نو هست و بهاره
دلم آرامش خونه میخواد، دلم مامان، بابا، خواهر، برادر ، سفره هفت سین و ..... میخواد
دلم اینجا نیست، دلم هیچ جا نیست، دلم نیست ؟؟

Wednesday, December 29, 2010

فاصله

فاصله بین خوشی و ناخوشی صفره ،
آدم نمیدونه تا یه لحظه دیگه چی قرار توش بشه

تصمیم کبرا

خوب اگه من جنگولک بازی در نیارم پس چه کار کنم !!
چه جوری زندگی رو برای خودم شاد و هیجان انگیز کنم !!
خوب اگه کم حرف بزنم پس چه کار کنم، چه جوری میشه ؟؟
باید امتحان کنم و به خودم ثابت کنم که میتونم، بعدش اگه خواستم
میتونم انتخاب کنم که کدومشو بیشتر دوست دارم!!
و کدومش اطرافیانم رو کمتر اذیت میکنه و کدومش لذت بخش تره
پس رفتیم برای یه مرحله جدید و واقعا سخت تو زندگیم

Thursday, December 2, 2010

نمیدونم

خدایا اگه قرار من سوال نکنم و شک نکنم و به یقین نرسم، پس فرق من با گوسفند چی؟
اگه قرار شک کنم و سوال کنم، چه جوری تا تو توم هستی به وجودت شک کنم، چه جوری با تو حرف بزنم و بگم که بیا فرض کنیم که تو نیستی این که خودش تناقض ؟
چه جوری تو رو اول از مخاطبم در بیارم، بعد از فکرم در بیارم، بعد از وجودم در بیارم، بعد تازه بشینم به این فکر کنم که تو وجود داری یا نه؟
اصلا چرا باید اینقدر خودمو اذیت کنم که اول انکارت کنم بعد اثباتت؟
آخه بدون انکار که نمیشه اثبات کرد، بدون اثبات هم که نمیشه یقین داشت.
خودت بگو چه کار کنم که فکر کنم نیستی ؟؟؟
کمکم کن ای تویی که قرار انکارت کنم

Tuesday, November 9, 2010

بچه که بودم یه روز که داشتم از یه عیب که تو ظاهرم داشتم برای مامانم گله میکردم, مامانم بهم گفت: همه آدما عیب دارن, فقط فرقشون تو اینه که بعضی آدما عیبشون تو ظاهرشونه و بعضیها تو باطنشون، خدا کنه که آدم عیبش ظاهری باشه نه باطنی.
این جواب مامانم برای اون موقع که بچه بودم منو راضی کرد بدون اینکه واقعا مفهوم عیب باطنی رو بدونم.

ولی حالا که بزرگ شدم آرزو میکنم که ای کاش سر تا پای ظاهرم عیب بود ولی باطنم عیبی نداشت

Wednesday, August 25, 2010

به یاد دکتر ثبوتی


من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها،تنها بجرم این که ـ

اوسر سپرده می خواست ،من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر ـوقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید ،من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم


Sunday, August 22, 2010

دکتر ثبوتی رفت

هنوز هاج و واج شنیدن این خبر هستم!، هنوز باورم نمیشه که این دفعه قراره دکتر ثبوتی برداشته بشه، بعد یکه دفعه یادم افتاد که وبلاگی هست که توش می نویسیم و خواستم تو وبلاگمون بنویسم که خیلی ناراحتم. خیلی احساس تاسف می کنم خیلی دلم می سوزه خیلی تو فکرم و از همه بدتر این که دیگه حالم داره از این همه بدی به هم می خوره.
دکتر ثبوتی در قلب های ما جا داره و دوسش داریم
امیدوارم که موفق بشیم نذاریم این اتفاق بیفته

Friday, August 20, 2010

غر زدن


ماه رمضون اومد و باز مثل هر سال غر زدن های من هم شروع شد! خوب می دونید که من کدوم یکی هستم, نه

دیروز داشتم فکر میکردم که چی می شد ماه رمضون به چهار قسمت تقسیم می شد و در هر فصلی یک هفته روزه می گرفتیم اینجوری دیگه مجبور نبودیم کل یک ماه را در یک فصل سخت، اون هم مثل تابستون روزه بگیریم...
خلاصه من با همین فکرا روزه می گیرم و غر می زنم... خودم هم نمی دونم که فایده ای داره یا نه!!!
تازه یک شب قبل هم سحری خواب موندیم! جالبه که من اون شب قبل از خواب چیز زیادی نخوردم تا سحری خوب بخورم و گشنه ام نشه! ساعت 5 عصر کم مونده بود در و دیوار رو هم بخورم، خلاصه اوضاع خیلی بی ریخت بود، همین هم باعث شد که شب قبل تا سحر نخوابم از ترس این که نکنه باز خواب بمونیم!!!
اونایی که قبلا با من ماه رمضون رو گذروندن الان می تونن تصور کنن که من تو ماه رمضون چطوری می شم!
فقط برام دعا کنید که من به خوبی این ماه را پشت سر بذارم

نماز روزه هاتون قبول باشه، برای من یکی که فکر نمی کنم تاثیر زیادی داشته باشه:))
همین بای

Friday, August 13, 2010

Thursday, August 12, 2010


ماه رمضون و زولبیا
ماه رمضون رو از بچگی خیلی دوست داشتم. تنها چیزی که خیلی برام سخت بود بیدار شدن و خوردن سحری بود. اما الان خاطره‌ی سحرا برام خاطره‌های خیلی قشنگیه.

به نظرم همه لطف ماه رمضون به چند چیزه

۱. به زولبیا بامیه
۲. به
ربنای دم افطار
۳. به دعای سحر و دور هم بودنش
و از وقتی زنجانی شدم به چای چورکش
و البته به عید فطر، بعد از کلی روزه

روزه‌هاتون قبول و با اینایی که گفتم حال ماه رمضونه، خوش باشید